سلام به دوستان خوبم.طبق معمول یه داستان از سایت دارن شان پیچوندم که دوستم سینا اونو نوشته.خیلی قشنگه و بهتون پیشنهاد میکنم که بخونیدش این یک داستان معمولی نیست که شما فقط خشک و خالی آنرا بخوانید. این یک داستان اراده ای است و معمولا از این جور داستان ها کم پیدا میشود .در این داستان های سرگرم کننده همیشه شما به جای شخصیت اصلی هستید و مانند یک بازی میتوانید او را کنترل کنید . امید وارم که منظورم را فهمیده باشی عزیزم . اگر نفهمیدی عیبی نداره ، به خوندن ادامه بده. این هم از داستان: قسمت 5
نظرات شما عزیزان:
شما جک دوسالز هستید ، پسر 13 ساله ای که امروز برای کمک به خرید مادر بزرگ پیرتان به خرید رفته اید . خیابان شلوغ است شما و مادر بزرگتان به سمت فروشگاه آن سر خیابان میروید تا این که انفجار عظیمی کمی دور تر از شما رخ میدهد .
وحشتناک است ماشینی ترکیده و افراد اطراف ماشین تکه پاره میشوند ، مادر بزرگ پیر شما درجا سکته میکند و شما سعی دارید او را به هوش بیاورید ، مردم میدوند و فرار میکنند .
شما همچنان خم شده اید و کپسول کوچک اکسیژن مادر بزرگ را در دهان او فشار میدهید .
تا این که صدای هلیکوپتر مانندی را بالای سر خود میشنوید و به آسمان خیره هستید . بله یک بشقاب پرنده ی عظیم در بالای شما معلق است و به ماشین ها و مردم شکلیک میکند.
همه جا پر از خون است و صدای انفجار به گوش میرسد . تا اینکه از انتهای بشقاب پرنده گازی بنفش پخش میشود و شما بیهوش میشوید .
وقتی به هوش می آیی درون یک محفظه ی شیشه ای هستی ، شیشه ی محفظه نازک به نظر می آید میتوانیی آنرا بشکنی .
اگر شیشه را میشکنی به قسمت 1 برو و اگر آنرا نمیشکنی برو به قسمت 2
قسمت1
تو با یک ضربه ی پا شیشه را میشکنی و وارد یک راهرو ی باریک و آبی میشوی ، هوا گرم و خفه کننده است و شما گرم کنی را که پوشیده ای در می آوری و وسط راه می اندازی .
آنقدر ادامه میدهید تا شما به یک 2 راهی میرسی از 2 راهی سمت راست صدا ی نفس های عمیق و خشنی را مشنوید ، شما از لبه ی راهرو نگاهی به سمت راست میندازی و خشکت میزند .
دو موجود ترسناک مانند انسان که پوستی آبی ، چشمانی بزرگ و سیاه دارند ، آنها سری مثلثی شکل دارند و انگار دارند با نفس هایشان با هم حرف میزنند و در دست یکی از آنها یک سرنگ بزرگ قرار دارد که کمی با سرنگ معمولی تفاوت دارد ، درون سرنگ هم ماده ای قرمز مجوشد .
شما 2 را انتخواب داری سمت راست که 2 موجود عجیب با هم حرف میزنند در قسمت 3 و سمت چپ که انگار به راهرویی دیگر راه دارد قسمت 4
قسمت 2
شما درون محفظه ی شیشه ای میمانی و مثل یک بی عرضه به اطراف نگاه میکنی .
راهرو ی آبی رنگی جلوی تو قرار دارد ولی تو ترجیح دادی که در محفظه بمانی.
آنقدر میمانی تا یک موجود آبی رنگ عجیب با چشمانی درشت و صورت مثلثی به سمت اتاقک شیشه ای تو میآید .
وحشت میکنی چون در دست آن موجود عجیب یک سرنگ بد شکل است که درون آن ماده ای قرمز قل قل میکند.
آن موجود فضایی از شیشه ای که تو درون آن هستی میگذرد و چشمان درشتش را جمع میکند ، به تو خیره میشود و سرنگ را بالا میگیرد ، نمیتوانی از ترس حرکتی بکنی .
موجود فضایی با بیرحمی سرنگ را در قلبت فرو میکند و محتویات آنرا با فشار وارد میکند.
از درد فریادی بلند میکشی، آن ماده مثل مواد مذاب داغ است .
موجود فضایی لبخندی بی شکل و کج و کوله میزند و دنیای پیش چشمانت سیاه و تار میشود .
احساس میکنی آن ماده ی داغ درون قلبت تبدیل به سنگ میشود .
پایان
نویسنده : عزیزم تو مردی بیشتر مراقب خودت باش
قسمت 3
تو با شجاعت وارد راهروی سمت راست میشوی ، آن دو موجود فضایی شوکه میشوند و سرنگ از دستشان می افتد و میشکند و ماده ی درون آن بلافاصله تبدیل به چیز سفتی میشود .
تو به سمت آنها حمله میبری ، و آنها که سعی دارند فرار کنند در چنگ تو گرفتار میشوند . تو آنها را از پشت میگیری و آن قدر فشار میدهی تا خونی آبی رنگ از چشم و دهان آن موجودات بیرون میزند.
وقتی دست از دست و پا زدن برداشتند تو آنها را ول میکنی .
تو آنها را کشتی .
با وحشت به آنها نگاه میکنی .
جک دوسالز یک قاتل نیست نه نه ...
تو گریه میکنی ، تو جان 2 موجود را گرفتی . به جسد آنها نگاه میکنی و از ته دلت از آنها معذرت خواهی میکنی.
با چشمانی اشک آلود بلند میشوی و به راهت در راهروی سمت راست ادامه میدهی و به در خروجی بشقاب پرنده میرسی.
ناگهان به همه چیز فکر میکنی ، بهتر نیست که بمانم و یک زندگی در یک سیاره ی دیگر را تجربه کنم؟ قسمت 5
یا این که به زمین برگردم و کتابی در رابطه با موجودات فضایی بنویسم؟ قسمت 6
قسمت 4
به سمت چپ میروی و کمی که جلو میروی مادر بزرگت را درون محفظه میبینی.
او را نجات میدهی و ماجرا را برایش میگویی و با هم به راهتان ادامه میدهید .
راهرو خیلی طولانی است و شما ساعت ها به راهتان ادامه میدهید تا اینکه بشقاب پرنده تکانی شدید میخورد و انگار پرواز میکند .
اکسیژن هوا کم کم تمام میشود . جسد تو ومادر بزرگت به زودی میگندد.
شما ترجیح میدهید که در بشقاب پرنده بمانید.
شما در یک گوشه یک حباب شیشه ای پیدا میکنید و میبینید که چند دکمه روی آن وجود دارد و روی هر کدام نام یک گاز را نوشته شده و شما دکمه ای را میزنید که رویش نوشته شده اکسیژن و آن حباب را روی سرتان میگزارید بعد کم کم بشقاب پرنده به پرواز در میاید و شما بعد از چند دقیقه در فضا معلق میشوید. و از یک پنجره به بیرون خیره میشوید ، بله بشقاب پرنده در فضاست و از زمین دور تر میشود، آنقدر دور شد که کره ی زمین به همراه بقیه کهکشان محو میشود. تو کمی در بشقاب پرنده گشت میزنی تا به راهرویی میرسی که پر از اتاق است و روی در هر کدام از اتاق ها شکلی عجیب کشیده شده است، از درون اتاق ها صدای نفس های سنگینی می آید و تو میفهمی که تعداد زیادی موجود فضایی در حال حرف زدن اند . ناگهان از انتهای راهروی اتاق ها یک لشکر از موجودات فضایی به سمت تو می آیند آنها به آرامی در هوا میلولند وتو فرصت داری به یک از اتاق ها بروی . حالا اگر میخواهی به درون یکی از اتاق ها بری برو به قسمت 7 و اگر میخواهی جلو بروی و با آن موجودات بجنگی برو در قسمت 8
قسمت 6
شما با خود فکر میکنید که یک دیوانه امکان دارد که در بشقاب پرنده بماند.
برای همین در بشقاب پرنده را باز میکنی و به دنیای انسان ها پا میگذاری
همه جا پوشیده از خون است و تعدادی موجود فضایی که حبابی شیشه ای بر سر گذاشته اند و با چیزی شبیه یک چراغ قوه به مردم وماشین ها شلیک میکنند .
پلیس تعدادی تانک آورده و بسیاری از موجودات فضایی را کشته است و تو به سمت یکی از ماشین های پلیس میدوی و وقتی در جای امنی قرار گرفتی به سمت خانه ات دویدی که ناگهان یک پلیس بازویت را میگیرد.
2 سال بعد
پیروزی جنگ انسان ها علیه موجودات فضایی 2 سال است که در بین مردم شایعه شده ولی هیچ کس نمیداند که حقیقت دارد یا نه .
پلیس تمام شاهدین ماجرا را دستگیر کرده و به جزیره ای متروک میفرستد و به خانواده هایشان هم گفتند که تصادف کرده و کشته شدند.
در اصل این موجودات فضایی بودند که در جنگ پیروز شدند و گفتند که در سال 2012 بر میگردند و تمام زمین را تسخیر میکنند. اما پلیس برای این که مردم به وحشت نیفتند این ماجرا را به کسی نگفت.
قسمت 7
تو وارد یکی از اتاق ها میشوی و 3 موجود فضایی را میبینی که به یک نقشه از کهکشان خیره شده اند و وقتی تو وارد میشوی وحشت زده پراکنده میشوند.
تو گلوی یکی از آن ها را میگیری و با چشم غره به آنها میفهمانی که او را گروگان گرفته ای ، تو به راهرو میروی و به سر لشکر آن موجودات میفهمانی که او را گروگان گرفته ای اما آنها توجهی نمیکنند و تو گلوی آن زبان بسته را بیشتر فشار میدهی که نا خاسته سرش از یدن جدا میشود و در هوا معلق میشود.
تو هم بر اثر حمله های وحشیانه ی آن موجودات تکه تکه میشوی.
قسمت 8
تو به میان آنها میروی و در عرض دو دقیقه تکه های بدنت در هوا معلق میشوند .نظر یادتون نره
¯`'•.¸(¯`'•.¸*♥♥♥♥*¸.•'´¯)¸.• '´¯)
♥(¯`'•.¸(¯`'•.¸*♥♥*¸.•'´¯)¸.•' ´¯)♥
♥♥(¯`'•.¸(¯`'•.¸**¸.•'´¯)¸.•'´
آخرت نامردی بود
خلاصه مطالبت باحاله خیلی باحال
من ترجیح دادم تو محفظه بمونم ببینم چه اتفاقی قراره بیفته. اینجور وقتا که احتمال مرگ خیلی بالاست چاره ای جز ارضای حس کنجکاوی وجود نداره!
چرا آدرس وبلاگت رو عوض کردی
داستانم انگار پر طرفدار شده
مطالب جدید هم بزار
در ضمن به وبلاگم سری بزن
پاسخ:
چششششم!!!حالا دیگه هی نگو داستانم...ضایعمون نکن دیگه سینا جون.
راستی میخوای عضو وبلاگم بشی تا خودت داستان های خودتو بذاری توی وبلاگم؟
TooK هم اومده عضو وبلاگم شده
داستانای باحالی رو هم می پیچونیا
آهنگتم خیــــــــــــــــــــــــــــ ـــلی باحاله
Power By:
LoxBlog.Com |